تبلیغات
...................هر چی - حکایات طنز مولانا


بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. برای او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هر گاه از این زن حرکت ناشایستی سر زد یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون بازآیم.

پس از مدتی خواجه به خادم نامه نوشت که:

چیزی نکند زهره که ننگی باشد / بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد

خادم در جواب نوشت که :

گر آمدن خواجه درنگی باشد / چون بازآید ، زهره پلنگی باشد..


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------



شخصی پر خور با یك نفر كور هنگام افطار هم مجموعه شدند.
از قضا كور از پر خور شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد..
هنگام رفتن ، پر خور به صا حب خانه گفت:
حاج آقا خانه احسانت آباد . من امشب دو دفعه از تو شاد شدم.
اول بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموعه نمودی و چنین انگاشتم كه كاملن خواهم خورد !
دوم آنكه پس از فراغ از خوردن، شاد شدم از اینكه این كور خود مرا نخواهد خورد .



---------------------------------------------------------------------------------------------------------------




مولانا به عیادت ترسا یی رفت كه همسایه او بود .
او را پرسش كرد و گفت : چه حال داری ؟
گفت : تب می كنم و گرد نم درد می كند .اما امروز تبم شكست .
گفت : امیدوارم كه آن نیز بشكند .



--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند، شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزه ای شراب پیش آورد. چون کاسه ای بخوردند، مهدی گفت : « من یکی از خواص مهدی ام،» کاسه دوم بخوردند، گفت: « یکی از امرای مهدی ام.» کاسه سیم بخوردند، گفت : من مهدی ام.
اعرابی کوزه را برداشت و گفت : کاسه اول خوردی ، دعوی خدمتکار کردی. دوم دعوی امارت کردی. سیم دعوی خلافت کردی، اگر کاسه ی دیگری بخوری ، بی شک دعوی خدایی کنی!
روز دیگر چون لشکر او جمع شدند، اعرابی از ترس می گریخت. مهدی فرمود که حاضرش کردند. زری چندش بداد.
اعرابی گفت: اشهد انک الصادق و لو دعیت الرابعه.



--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



شخصی دعوی خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند، او را گفت: پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند، گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می نهاد و در را محکم می بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می نهی ؟
گفت : تا گربه نبرد .
گفت : گربه تبر چه می کند ؟
گفت : ابله زنی بوده ای! تکه ای گوشت که به یک جو نمی ارزد، می برد، تبری که به ده دینار خریده ام ، رها خواهد کرد.....


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست ؟ گفت معجزه ام این که هر چه در دل شما می گذرد ، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه می گذرد که من دروغ می گویم.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



جمعی به جنگ ملاحده ( ملحدان) رفته بودند،در بازگشتن ، هر یک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند.یکی پایی بر چوب می آورد. پرسیدند که این را که کشت؟ گفت : من. گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت : تا من برسیدم، سرش برده بودند.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




دزدی در نیمه شب, پای دیواری را با كلنگ می‌كَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردی كه نیمه شب بیمار بود و خوابش نمی برد صدای تق تق كلنگ را می‌شنید. بالای بام رفت و به پایین نگاه كرد. دزدی را دید كه دیوار را سوراخ می‌كند. گفت: ای مرد تو كیستی؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار می‌كنی در این نیمه شب؟
دزد گفت: دُهُل می‌زنم. مرد گفت: پس كو صدای دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صدای آن را می‌شنوی. فردا از گلوی صاحبخانه صدای دُهُل من بیرون می‌آید.
***


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشك یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید كرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.
شتر گفت: دو علت در این كار هست: اول اینكه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینكه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌كنم، وقتی بر سر كوه بلند می‌رسم از بلندی همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌كنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک

پیچک

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.